<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز از نو...</title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Sep 2008 11:47:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزهای آخر کارآموزی را میگذرونم.با وجود همه بیکاری این روزها و کشدار شدن ساعات آخر٫ احساس دلتنگی برای همه کسانی که سیصد ساعت باهاشون گذشت رو دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;روزنامه روی میز را باز میکنم و تیتر خبرها را نگاهی میندازم.چندتا نقد از برنامه های ماه رمضان  را میخونم که با بعضی ها هم عقیده ام.قیمت زمین و اجاره خونه ها رو می خونم یک زیر زمین در منطقه ای متوسط ۲۰ تومان رهن! و از خوندن بقیه منصرف میشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;به یاد صف طولانی جلو فروشگاه های زنجیره ای می افتم که ساعت ۵/۷ قبل از باز شدن٫ همه خیابون رو مرد و زنان منتظر قرق کردن که احتملآ به خاطر افزایش قیمت مرغ باشه.به یاد دیروز می افتم که صاحب سوپر که به ظاهر حاج آقا تسبیح به دستی هم هست به خاطر ۱۵۰ تومان و تنها ۱۵۰ تومان شیریارانه ای دروغ میگفت چون یارو مشتری ثابتش نبود!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;اینقدر مردم را درگیر صفهای طولانی می کنند که فکر نابسامانی های این روزا  رو هم نکنند.اینقدر درگیر دغدغه نان و مایحتاج ساده باشند تا خوب یاد بگیرند که&quot; آسه بیا آسه برو که .....&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:شکل خونه و همخونه ای هم هر دو یکجا در شرایطی که انتظارش نمی رفت حل شد!ممنونم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 11:47:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;هیچ اشتیاقی برای انتخاب واحد ندارم حالا که شکر خدا واحدهام تقریبآ داره ته میکشه.میان استرس بسته بودن سایت٫ خوشحال بودم که به تعویق می افتاد.بی برنامه ام .با وجود درسهای این ترم حتی فکر خوندن واسه فوق هم میشه قصه ی سنگ بزرگ و نزدن!بین این همه سر در گمی استرس خونه پیدا کردن هم اضافه شده.گاهی ازینکه نمی تونم حرفم رو مستقیم بزنم از خودم متنفر میشم و متنفر تر وقتی که بدهکار هم بشم.&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بوی پاییز٫ خنکای هوا و لذت لحظات افطار روحم رو از بین تنش و بی قراری این روزهام بیرون میکشه و ارومم میکنه.از چند ماه پیش شمردن ماههای باقی مانده تا عید و انتظار به سر رسیدن این انتظار ۴ساله٫ شده یک کار دلنشین.گاهی فکر میکنم روزی بیاد که ببینم همه ی عمرم به انتظار گذشته واسه هر کوچک و بزرگی!و میدونم دل بزرگی ندارم تا صبوری کند یا شاید تامل..اما خوب میدونم همه ی این روزها نشانی از خوشبختی اندو همین نگرانی هامان.......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;STRONG&gt;پ.ن:نتیجه برام مهم نیست.چیزی که مهم با هم خواستنه چه رسیدنی باشه یا نباشه.باور کن احساس مسخره ترم ۳ یا ۴ رو دارم شاید گواهی باشه بر ما بودن نه &quot;من&quot; یا &quot;تو&quot; به تنهایی!من هر چیزی رو کنار تو میخوام حتی فارغ التحصیل شدن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;رد پای سرمایی که خورده بودم هنوز تو زخمهای به جا مونده در لبها و دهنم هست که روز به روز بدتر میشه.غذا خوردن و زیاد حرف زدن رو که سخت کرده ولی نکته مثبتش عقب افتادن سمینار مخابرات بود و مرخصی دیروز.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از کلی معطلی در ایستگاه که شاید گذر این خط از ان طرفها افتاد با کلی شوق و هزار فکر و نقشه وارد هنرکده میشم. اینقدر جذابیت وجود داره که ساعتها بگردی و از هر چیز به ذوق بیای و روحت تر و تازه شه.بعد از کلی پایین بالا کردن شرایط روحی طرف مقابل چشمم به چیزی می افته که از تماشاش به وجد میام و با انرژی بیشتری یک ورق کادو انتخاب می کنم تا بپیچدش!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همه ی درد استخوان و سینوس هام جاشون رو به یک شادی وصف نشدنی میده به فکر و خیال برای شنبه نرسیده.به تغییر حال ناگهانی ام غبطه می خورم. غرق شدم در احساس شعف کودکانه و هر لحظه شدت می گیرد.گویی برای اولین بار و شاید هم بعد از سالها ست که می بینمش.نمی خواهم شنبه بیاد و دوست دارم کشدار شه این انتظار دلپذیر.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چند ساعتی گذشته از ان جوشش احساس٫با بغضی به بزرگی نشاط صبح چشام رو میبندم و انگاری همه چیز در وجودم ته نشین میشه.نمی دونم چرا اجازه میدم تا یک حرف یا یک جمله اینطور به دلم ناخن بکشه.......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:هر صبح که واسه رفتن به مخابرات از روبه روی بیمارستان امدادی میگذرم٫دلم کوچک میشه برای شهرستانی هایی که تو افتاب به خاطر داشتن مریض و نبودن شرایط مالی اون طور در پیاده رو اتراق کردن.قیامته و بیشتر مطمئن میشم به دروغین بودن ادعای عدالت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 22:54:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;با وجود پروژه که دوشنبه باید ارائه شه یه مقاله از روزنامه انچنان حرصم رو درآورد که گفتم حیف است اینجا خالی نکنم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اقای امام جمعه عضو محترم مجلس خبرگان: شما که قاطعانه از نظرتان راجع به حضور زنها در مجامع بین المللی با ذکر دلایلی دفاع کرده بودید و فرموده بودید زن و مرد اصلآ برابر نیستند و زن باید در خانه باشد بهتر نیست نگاهی به تقویم بیندازید و ببینید که ۱۴۰۰ سال از زمان حضرت فاطمه گذشته و حالا که زنها به توانایی هایشان هرچند اسلام ساخته ی شما و امثال شما سعی در محدود کردنش دارد٫پی برده است و می داند وظیفه ای بسیار بالاتر از پیمودن فاصله ی اتاق خواب و اشپزخانه دارد چرا برابر نباشد با مرد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این چه سیاستی ست که همیشه زن سانسور شود تا مردان به ظاهر مرد شما پاک بمانند!!یعنی اینقدر مردها سست اند که اندام پوشیده ی یک اسکیت باز یا تکواند کار زن تحریک کننده باشد؟مگر ارزش اسلامی همه در ظاهر خلاصه شده که حضور زن دهن کجی به ان ارزشها ست؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 22:29:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&quot;فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن.....&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;طنین این اهنگ همه ی اتق رو پر کرده و منو یاد گریه های شب قبل میندازه.حالا که فکر میکنم میبینم اوضاع اونقدر هم اسفناک نبود.احساس خوشبختی نمی کنم ولی بد بختی هم نیست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به چهار سالی که گذشت فکر میکنم به همه ی لحظاتی که در وجودم ثبت شده.به همه ی پستیها و بلندیها٫به همه ی جنگیدنهامان.به راهی که با رفتن ساختیم گاهی با هم و گاه یکی دیگری را به دوش کشیده بود.و ثابت کردیم اراده و قدرتمان را به سرنوشت و همه یکسانی که مقابلمان بودند.چه بسیار روزها و به یاد ماندنی ترش همان ۱۴ ابانی که میان گرفتگی هوای پاییزی در بین کلی ارزو وامید خودت زمزمه کردی که بهترین ها را همیشه خواهی خواست برای دخترک قصه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نمی دانم چه بر سر شوالیه داستان امده و کدام جادوگر طلسمش کرده که تسلیم شده و گوشه ای خزیده نا امید و غمگین.......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;شانه هایم پذیرای اشکهایت هست برای انگاه که سیر میشوی از زمانه!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 22:00:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;تو صندلی چزخون فرو رفتم با کتابی که رو پام بازه٫هر از گاهی حواسم میره سمت در و کسایی که وارد میشن و گاهی هم خمیازه های همکارم و حرف هایی که زیر لب میگه نگاهمو بر میگردونه.یشتر فکرم پیش سعید که حال و روز خوشی هم نداره و بدتر ازون درد دل کردن هم بلد نیست!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کار زیادی واسه انجام دادن نیست حتی خود کارکنان اینجام کار چشمگیری نمی کنند.اینجا هم مثل سایر جاهای دولتی کار مفید کارمندان از دو ساعت تجاوز نمی کنه بقیه اش رو هم به بازی و صحبت با تلفن می گذرونن یا اینکه کارهای مربوط به شغل دومشون رو انجام میدند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به خاطر دو واحد کاراموزی باید ۳۰۰ ساعت تو مخابرات بگذرونم.قسمت سوئیچ یک مرکز تلفن که کارش هیچ ربطی به درسی که خوندیم نداره و حتی نیازی به گذروندن درس های سخت رشته ی برق نیست چون هرکسی می تونه این کارو انجام بده و همین واسه رفتن بی انگیزه ترم میکنه.بیگاری به تمام معنا! از ۸تا ۳ بعد از ظهر که خیلی اوقات میشه پیچوند و از سر وته اش زد!اما کل تابستون از قرار معلوم اینگونه خواهد گذشت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:نه اینکه هیچ مشکلی وجود نداره نه اقتصادی نه اجتماعی٫مجلس به فکر مردای پولدار و هوسشون و دادن مجوز داشتن ۴ همسر به شرط عدالت!مجبورم مانع پولدار شدن سعید شم.ای کاش حد اقل سقف مالی رو معلوم میکردن تا بهتر میتونستم برنامه ی خرج و برجمو بریزم!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:خدا جزای خیر بده به امام جمعه مشهد که کوچکترین حرکت خانم ها رو دهن کجی به ارزش ها میدونن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 07:50:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;با ارزوی سالی همراه با ازادی و سلامتی و به دور از فقر و جنگ و بیماری....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سال نو مبارک!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سر کلاس فیلتر نشستم٫به جز دو سه نفر ردیف جلو٫بقیه سرشون به کار خودشون هست.مدام به ساعتم که به طرز لج دراری کند حرکت میکنه٫نگاه میکنم که زودتر تموم شه و برم دنبال کارهام.هیجان دارم و حس قشنگی که باعث شده فراموش کنم دارم میرم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هنوز دو ساعتی به چهار که باید برم کیک رو بگیرم ٫باقی مونده.تو این فاصله جعبه رو تزئین میکنم.یه ماهه کادو رو خریدم و بس هر شب کشیدمش بیرون و بر اندازش کردم٫احساس میکنم کهنه شده!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;تمام بیرجند رو واسه چند شاخه گل زیر پا میذارم و از اخر هم به چند شاخه گل سرخ رضایت میدم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برمیگردم و مواجه شدن با اب گرمکن خاموش عصبی ام میکنه.ابگرمکنی که از یادگارهای جنگ جهانی باید باشه و چند تا دری وری تو دلم به صاحبخونه میدم و کپسول رو می خوابونم و همه ی پارکینگ رو بوی گاز پر میکنه.از ایده هوشمندانه ام خنده ام میگیره در حالیکه کلی ترسیدم.مجبور میشم با اب سرد دوش بگیرم.سعی میکنم!سریع اماده شم و اژانس بگیرم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیدن دکتر ندا موقع خوردن کیک٫شب رو واسه همه خاطره انگیز تر میکنه!نمیدونم از فکر اینکه دانشجوش جشن تولدش رو به کلاس درس اون هم میدان ترجیح داده چه  احساسی پیدا کرده؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این شب هم با همه ی قشنگی هاش مثل همه ی خوشی ها زود تموم شد و خاطره هایی به جا موند که تا اخر عمر کنار هم مرورشون خواهیم کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همه ی اینها بهانه ای بود واسه اینکه بگم:&quot;تولدت مبارک عزیزم&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;یه دسته گل نرگس روی میزه که عطرش تمام فضای این اتاق کوچک و سرد رو پر کرده و یه سگ پشمالو که انگار خیلی وقته خوابش برده.مخابرات میخونم٫صدای&quot;گنجشکک اشی مشی&quot;فرهاد از بیرون میاد که هر از گاهی با صدای خنده بچه ها قاطی میشه٫حواسمو پرت میکنه.تا دوباره برگشتن حسم کتاب رو میبندم و کتب &quot;خانوم&quot; رو بر میدارم و یه گوشه از اتاق ولو میشم.هنوز صدای فرهاد از بیرون میاد.دوست ندارم کتاب تموم شه٫از شروعش تا به الان گه چهل صفحه ای از باقی مونده با تک تک وقایعش زندگی کردم.اول عاشق نزهت شدم و بعد هم خانوم!همراهش گریه کردم٫متنفر شدم٫حرص خوردم و......ولی حالا که چهل شش سالگیش رو میخونم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم مخصوصآ با بازگشتش به ایران.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کتاب تو دستامه و به ترم جدید فکر میکنم٫به برنامه ای که با هم ریختیم و قراره به زودی اجرا شه.اسفند رو خیلی دوست دارم چون امید و انگیزه زندگی به اوج میرسه و هم اینکه....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 16:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://diana2000.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;تازه بعد از اینکه استاد تاریخ ترم و رشته ها رو می پرسید٫باورم شد هفت ترم گذشته و الان ترم هفت هستم و یکی دو ترم دیگه باید فارغ التحصیل شم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۴ ترمه که معنی دانشجو بودن رو کامل درک میکنم.از همه تشویش و اضطراب ها و رکود روزهای دور بریدم و با ارامش و لذتی کودکانه تجربه میکنم در شهری که تمام مسیرها و کوچه ها تکراریست و از صبح که چشماتو باز میکنی مطمئنی هیچ اتفاق تازه یا برنامه جدیدی نخواهی داشت.در شهری که نفت و کپسول گاز از مهمترین دغدغه های خونه های دانشجوییشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حتی زندگی در خونه ای که با هیچ یک از اعضاش هیچ وجه مشترکی نداری و مجبوری بیشتر وقتت رو با کتابات سر کنی٫بازهم چیزی رو تغییر نمیده و حال و هوامو به هم نمیزنه و همه اینها به خاطر.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 16:43:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diana2000&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>diana2000</dc:creator>
<guid>http://diana2000.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
