|
روزهای آخر کارآموزی را میگذرونم.با وجود همه بیکاری این روزها و کشدار شدن ساعات آخر٫ احساس دلتنگی برای همه کسانی که سیصد ساعت باهاشون گذشت رو دارم! روزنامه روی میز را باز میکنم و تیتر خبرها را نگاهی میندازم.چندتا نقد از برنامه های ماه رمضان را میخونم که با بعضی ها هم عقیده ام.قیمت زمین و اجاره خونه ها رو می خونم یک زیر زمین در منطقه ای متوسط ۲۰ تومان رهن! و از خوندن بقیه منصرف میشم. به یاد صف طولانی جلو فروشگاه های زنجیره ای می افتم که ساعت ۵/۷ قبل از باز شدن٫ همه خیابون رو مرد و زنان منتظر قرق کردن که احتملآ به خاطر افزایش قیمت مرغ باشه.به یاد دیروز می افتم که صاحب سوپر که به ظاهر حاج آقا تسبیح به دستی هم هست به خاطر ۱۵۰ تومان و تنها ۱۵۰ تومان شیریارانه ای دروغ میگفت چون یارو مشتری ثابتش نبود! اینقدر مردم را درگیر صفهای طولانی می کنند که فکر نابسامانی های این روزا رو هم نکنند.اینقدر درگیر دغدغه نان و مایحتاج ساده باشند تا خوب یاد بگیرند که" آسه بیا آسه برو که ....." پ.ن:شکل خونه و همخونه ای هم هر دو یکجا در شرایطی که انتظارش نمی رفت حل شد!ممنونم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:18 توسط دیانا
|
|