تبليغاتX
روز از نو... -

رد پای سرمایی که خورده بودم هنوز تو زخمهای به جا مونده در لبها و دهنم هست که روز به روز بدتر میشه.غذا خوردن و زیاد حرف زدن رو که سخت کرده ولی نکته مثبتش عقب افتادن سمینار مخابرات بود و مرخصی دیروز.

بعد از کلی معطلی در ایستگاه که شاید گذر این خط از ان طرفها افتاد با کلی شوق و هزار فکر و نقشه وارد هنرکده میشم. اینقدر جذابیت وجود داره که ساعتها بگردی و از هر چیز به ذوق بیای و روحت تر و تازه شه.بعد از کلی پایین بالا کردن شرایط روحی طرف مقابل چشمم به چیزی می افته که از تماشاش به وجد میام و با انرژی بیشتری یک ورق کادو انتخاب می کنم تا بپیچدش!

همه ی درد استخوان و سینوس هام جاشون رو به یک شادی وصف نشدنی میده به فکر و خیال برای شنبه نرسیده.به تغییر حال ناگهانی ام غبطه می خورم. غرق شدم در احساس شعف کودکانه و هر لحظه شدت می گیرد.گویی برای اولین بار و شاید هم بعد از سالها ست که می بینمش.نمی خواهم شنبه بیاد و دوست دارم کشدار شه این انتظار دلپذیر.....

چند ساعتی گذشته از ان جوشش احساس٫با بغضی به بزرگی نشاط صبح چشام رو میبندم و انگاری همه چیز در وجودم ته نشین میشه.نمی دونم چرا اجازه میدم تا یک حرف یا یک جمله اینطور به دلم ناخن بکشه.......

پ.ن:هر صبح که واسه رفتن به مخابرات از روبه روی بیمارستان امدادی میگذرم٫دلم کوچک میشه برای شهرستانی هایی که تو افتاب به خاطر داشتن مریض و نبودن شرایط مالی اون طور در پیاده رو اتراق کردن.قیامته و بیشتر مطمئن میشم به دروغین بودن ادعای عدالت!

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 2:25 توسط دیانا |