تبليغاتX
روز از نو... -

"فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن....."

طنین این اهنگ همه ی اتق رو پر کرده و منو یاد گریه های شب قبل میندازه.حالا که فکر میکنم میبینم اوضاع اونقدر هم اسفناک نبود.احساس خوشبختی نمی کنم ولی بد بختی هم نیست.

به چهار سالی که گذشت فکر میکنم به همه ی لحظاتی که در وجودم ثبت شده.به همه ی پستیها و بلندیها٫به همه ی جنگیدنهامان.به راهی که با رفتن ساختیم گاهی با هم و گاه یکی دیگری را به دوش کشیده بود.و ثابت کردیم اراده و قدرتمان را به سرنوشت و همه یکسانی که مقابلمان بودند.چه بسیار روزها و به یاد ماندنی ترش همان ۱۴ ابانی که میان گرفتگی هوای پاییزی در بین کلی ارزو وامید خودت زمزمه کردی که بهترین ها را همیشه خواهی خواست برای دخترک قصه.

نمی دانم چه بر سر شوالیه داستان امده و کدام جادوگر طلسمش کرده که تسلیم شده و گوشه ای خزیده نا امید و غمگین.......

شانه هایم پذیرای اشکهایت هست برای انگاه که سیر میشوی از زمانه!

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:31 توسط دیانا