|
سر کلاس فیلتر نشستم٫به جز دو سه نفر ردیف جلو٫بقیه سرشون به کار خودشون هست.مدام به ساعتم که به طرز لج دراری کند حرکت میکنه٫نگاه میکنم که زودتر تموم شه و برم دنبال کارهام.هیجان دارم و حس قشنگی که باعث شده فراموش کنم دارم میرم. هنوز دو ساعتی به چهار که باید برم کیک رو بگیرم ٫باقی مونده.تو این فاصله جعبه رو تزئین میکنم.یه ماهه کادو رو خریدم و بس هر شب کشیدمش بیرون و بر اندازش کردم٫احساس میکنم کهنه شده! تمام بیرجند رو واسه چند شاخه گل زیر پا میذارم و از اخر هم به چند شاخه گل سرخ رضایت میدم. برمیگردم و مواجه شدن با اب گرمکن خاموش عصبی ام میکنه.ابگرمکنی که از یادگارهای جنگ جهانی باید باشه و چند تا دری وری تو دلم به صاحبخونه میدم و کپسول رو می خوابونم و همه ی پارکینگ رو بوی گاز پر میکنه.از ایده هوشمندانه ام خنده ام میگیره در حالیکه کلی ترسیدم.مجبور میشم با اب سرد دوش بگیرم.سعی میکنم!سریع اماده شم و اژانس بگیرم. دیدن دکتر ندا موقع خوردن کیک٫شب رو واسه همه خاطره انگیز تر میکنه!نمیدونم از فکر اینکه دانشجوش جشن تولدش رو به کلاس درس اون هم میدان ترجیح داده چه احساسی پیدا کرده؟ این شب هم با همه ی قشنگی هاش مثل همه ی خوشی ها زود تموم شد و خاطره هایی به جا موند که تا اخر عمر کنار هم مرورشون خواهیم کرد. همه ی اینها بهانه ای بود واسه اینکه بگم:"تولدت مبارک عزیزم"
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:55 توسط دیانا
|
|