|
یه دسته گل نرگس روی میزه که عطرش تمام فضای این اتاق کوچک و سرد رو پر کرده و یه سگ پشمالو که انگار خیلی وقته خوابش برده.مخابرات میخونم٫صدای"گنجشکک اشی مشی"فرهاد از بیرون میاد که هر از گاهی با صدای خنده بچه ها قاطی میشه٫حواسمو پرت میکنه.تا دوباره برگشتن حسم کتاب رو میبندم و کتب "خانوم" رو بر میدارم و یه گوشه از اتاق ولو میشم.هنوز صدای فرهاد از بیرون میاد.دوست ندارم کتاب تموم شه٫از شروعش تا به الان گه چهل صفحه ای از باقی مونده با تک تک وقایعش زندگی کردم.اول عاشق نزهت شدم و بعد هم خانوم!همراهش گریه کردم٫متنفر شدم٫حرص خوردم و......ولی حالا که چهل شش سالگیش رو میخونم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم مخصوصآ با بازگشتش به ایران. کتاب تو دستامه و به ترم جدید فکر میکنم٫به برنامه ای که با هم ریختیم و قراره به زودی اجرا شه.اسفند رو خیلی دوست دارم چون امید و انگیزه زندگی به اوج میرسه و هم اینکه....
+
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:25 توسط دیانا
|
|