|
روزهای آخر کارآموزی را میگذرونم.با وجود همه بیکاری این روزها و کشدار شدن ساعات آخر٫ احساس دلتنگی برای همه کسانی که سیصد ساعت باهاشون گذشت رو دارم! روزنامه روی میز را باز میکنم و تیتر خبرها را نگاهی میندازم.چندتا نقد از برنامه های ماه رمضان را میخونم که با بعضی ها هم عقیده ام.قیمت زمین و اجاره خونه ها رو می خونم یک زیر زمین در منطقه ای متوسط ۲۰ تومان رهن! و از خوندن بقیه منصرف میشم. به یاد صف طولانی جلو فروشگاه های زنجیره ای می افتم که ساعت ۵/۷ قبل از باز شدن٫ همه خیابون رو مرد و زنان منتظر قرق کردن که احتملآ به خاطر افزایش قیمت مرغ باشه.به یاد دیروز می افتم که صاحب سوپر که به ظاهر حاج آقا تسبیح به دستی هم هست به خاطر ۱۵۰ تومان و تنها ۱۵۰ تومان شیریارانه ای دروغ میگفت چون یارو مشتری ثابتش نبود! اینقدر مردم را درگیر صفهای طولانی می کنند که فکر نابسامانی های این روزا رو هم نکنند.اینقدر درگیر دغدغه نان و مایحتاج ساده باشند تا خوب یاد بگیرند که" آسه بیا آسه برو که ....." پ.ن:شکل خونه و همخونه ای هم هر دو یکجا در شرایطی که انتظارش نمی رفت حل شد!ممنونم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:18 توسط دیانا
|
هیچ اشتیاقی برای انتخاب واحد ندارم حالا که شکر خدا واحدهام تقریبآ داره ته میکشه.میان استرس بسته بودن سایت٫ خوشحال بودم که به تعویق می افتاد.بی برنامه ام .با وجود درسهای این ترم حتی فکر خوندن واسه فوق هم میشه قصه ی سنگ بزرگ و نزدن!بین این همه سر در گمی استرس خونه پیدا کردن هم اضافه شده.گاهی ازینکه نمی تونم حرفم رو مستقیم بزنم از خودم متنفر میشم و متنفر تر وقتی که بدهکار هم بشم.
بوی پاییز٫ خنکای هوا و لذت لحظات افطار روحم رو از بین تنش و بی قراری این روزهام بیرون میکشه و ارومم میکنه.از چند ماه پیش شمردن ماههای باقی مانده تا عید و انتظار به سر رسیدن این انتظار ۴ساله٫ شده یک کار دلنشین.گاهی فکر میکنم روزی بیاد که ببینم همه ی عمرم به انتظار گذشته واسه هر کوچک و بزرگی!و میدونم دل بزرگی ندارم تا صبوری کند یا شاید تامل..اما خوب میدونم همه ی این روزها نشانی از خوشبختی اندو همین نگرانی هامان....... پ.ن:نتیجه برام مهم نیست.چیزی که مهم با هم خواستنه چه رسیدنی باشه یا نباشه.باور کن احساس مسخره ترم ۳ یا ۴ رو دارم شاید گواهی باشه بر ما بودن نه "من" یا "تو" به تنهایی!من هر چیزی رو کنار تو میخوام حتی فارغ التحصیل شدن.
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 4:5 توسط دیانا
رد پای سرمایی که خورده بودم هنوز تو زخمهای به جا مونده در لبها و دهنم هست که روز به روز بدتر میشه.غذا خوردن و زیاد حرف زدن رو که سخت کرده ولی نکته مثبتش عقب افتادن سمینار مخابرات بود و مرخصی دیروز. بعد از کلی معطلی در ایستگاه که شاید گذر این خط از ان طرفها افتاد با کلی شوق و هزار فکر و نقشه وارد هنرکده میشم. اینقدر جذابیت وجود داره که ساعتها بگردی و از هر چیز به ذوق بیای و روحت تر و تازه شه.بعد از کلی پایین بالا کردن شرایط روحی طرف مقابل چشمم به چیزی می افته که از تماشاش به وجد میام و با انرژی بیشتری یک ورق کادو انتخاب می کنم تا بپیچدش! همه ی درد استخوان و سینوس هام جاشون رو به یک شادی وصف نشدنی میده به فکر و خیال برای شنبه نرسیده.به تغییر حال ناگهانی ام غبطه می خورم. غرق شدم در احساس شعف کودکانه و هر لحظه شدت می گیرد.گویی برای اولین بار و شاید هم بعد از سالها ست که می بینمش.نمی خواهم شنبه بیاد و دوست دارم کشدار شه این انتظار دلپذیر..... چند ساعتی گذشته از ان جوشش احساس٫با بغضی به بزرگی نشاط صبح چشام رو میبندم و انگاری همه چیز در وجودم ته نشین میشه.نمی دونم چرا اجازه میدم تا یک حرف یا یک جمله اینطور به دلم ناخن بکشه....... پ.ن:هر صبح که واسه رفتن به مخابرات از روبه روی بیمارستان امدادی میگذرم٫دلم کوچک میشه برای شهرستانی هایی که تو افتاب به خاطر داشتن مریض و نبودن شرایط مالی اون طور در پیاده رو اتراق کردن.قیامته و بیشتر مطمئن میشم به دروغین بودن ادعای عدالت!
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 2:25 توسط دیانا
|
با وجود پروژه که دوشنبه باید ارائه شه یه مقاله از روزنامه انچنان حرصم رو درآورد که گفتم حیف است اینجا خالی نکنم! اقای امام جمعه عضو محترم مجلس خبرگان: شما که قاطعانه از نظرتان راجع به حضور زنها در مجامع بین المللی با ذکر دلایلی دفاع کرده بودید و فرموده بودید زن و مرد اصلآ برابر نیستند و زن باید در خانه باشد بهتر نیست نگاهی به تقویم بیندازید و ببینید که ۱۴۰۰ سال از زمان حضرت فاطمه گذشته و حالا که زنها به توانایی هایشان هرچند اسلام ساخته ی شما و امثال شما سعی در محدود کردنش دارد٫پی برده است و می داند وظیفه ای بسیار بالاتر از پیمودن فاصله ی اتاق خواب و اشپزخانه دارد چرا برابر نباشد با مرد؟ این چه سیاستی ست که همیشه زن سانسور شود تا مردان به ظاهر مرد شما پاک بمانند!!یعنی اینقدر مردها سست اند که اندام پوشیده ی یک اسکیت باز یا تکواند کار زن تحریک کننده باشد؟مگر ارزش اسلامی همه در ظاهر خلاصه شده که حضور زن دهن کجی به ان ارزشها ست؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 2:0 توسط دیانا
|
"فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن....." طنین این اهنگ همه ی اتق رو پر کرده و منو یاد گریه های شب قبل میندازه.حالا که فکر میکنم میبینم اوضاع اونقدر هم اسفناک نبود.احساس خوشبختی نمی کنم ولی بد بختی هم نیست. به چهار سالی که گذشت فکر میکنم به همه ی لحظاتی که در وجودم ثبت شده.به همه ی پستیها و بلندیها٫به همه ی جنگیدنهامان.به راهی که با رفتن ساختیم گاهی با هم و گاه یکی دیگری را به دوش کشیده بود.و ثابت کردیم اراده و قدرتمان را به سرنوشت و همه یکسانی که مقابلمان بودند.چه بسیار روزها و به یاد ماندنی ترش همان ۱۴ ابانی که میان گرفتگی هوای پاییزی در بین کلی ارزو وامید خودت زمزمه کردی که بهترین ها را همیشه خواهی خواست برای دخترک قصه. نمی دانم چه بر سر شوالیه داستان امده و کدام جادوگر طلسمش کرده که تسلیم شده و گوشه ای خزیده نا امید و غمگین....... شانه هایم پذیرای اشکهایت هست برای انگاه که سیر میشوی از زمانه!
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:31 توسط دیانا
|