تبليغاتX
روز از نو...

تو صندلی چزخون فرو رفتم با کتابی که رو پام بازه٫هر از گاهی حواسم میره سمت در و کسایی که وارد میشن و گاهی هم خمیازه های همکارم و حرف هایی که زیر لب میگه نگاهمو بر میگردونه.یشتر فکرم پیش سعید که حال و روز خوشی هم نداره و بدتر ازون درد دل کردن هم بلد نیست!

کار زیادی واسه انجام دادن نیست حتی خود کارکنان اینجام کار چشمگیری نمی کنند.اینجا هم مثل سایر جاهای دولتی کار مفید کارمندان از دو ساعت تجاوز نمی کنه بقیه اش رو هم به بازی و صحبت با تلفن می گذرونن یا اینکه کارهای مربوط به شغل دومشون رو انجام میدند.

به خاطر دو واحد کاراموزی باید ۳۰۰ ساعت تو مخابرات بگذرونم.قسمت سوئیچ یک مرکز تلفن که کارش هیچ ربطی به درسی که خوندیم نداره و حتی نیازی به گذروندن درس های سخت رشته ی برق نیست چون هرکسی می تونه این کارو انجام بده و همین واسه رفتن بی انگیزه ترم میکنه.بیگاری به تمام معنا! از ۸تا ۳ بعد از ظهر که خیلی اوقات میشه پیچوند و از سر وته اش زد!اما کل تابستون از قرار معلوم اینگونه خواهد گذشت.

پ.ن:نه اینکه هیچ مشکلی وجود نداره نه اقتصادی نه اجتماعی٫مجلس به فکر مردای پولدار و هوسشون و دادن مجوز داشتن ۴ همسر به شرط عدالت!مجبورم مانع پولدار شدن سعید شم.ای کاش حد اقل سقف مالی رو معلوم میکردن تا بهتر میتونستم برنامه ی خرج و برجمو بریزم!!

پ.ن:خدا جزای خیر بده به امام جمعه مشهد که کوچکترین حرکت خانم ها رو دهن کجی به ارزش ها میدونن!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 11:21 توسط دیانا |