|
سر کلاس فیلتر نشستم٫به جز دو سه نفر ردیف جلو٫بقیه سرشون به کار خودشون هست.مدام به ساعتم که به طرز لج دراری کند حرکت میکنه٫نگاه میکنم که زودتر تموم شه و برم دنبال کارهام.هیجان دارم و حس قشنگی که باعث شده فراموش کنم دارم میرم. هنوز دو ساعتی به چهار که باید برم کیک رو بگیرم ٫باقی مونده.تو این فاصله جعبه رو تزئین میکنم.یه ماهه کادو رو خریدم و بس هر شب کشیدمش بیرون و بر اندازش کردم٫احساس میکنم کهنه شده! تمام بیرجند رو واسه چند شاخه گل زیر پا میذارم و از اخر هم به چند شاخه گل سرخ رضایت میدم. برمیگردم و مواجه شدن با اب گرمکن خاموش عصبی ام میکنه.ابگرمکنی که از یادگارهای جنگ جهانی باید باشه و چند تا دری وری تو دلم به صاحبخونه میدم و کپسول رو می خوابونم و همه ی پارکینگ رو بوی گاز پر میکنه.از ایده هوشمندانه ام خنده ام میگیره در حالیکه کلی ترسیدم.مجبور میشم با اب سرد دوش بگیرم.سعی میکنم!سریع اماده شم و اژانس بگیرم. دیدن دکتر ندا موقع خوردن کیک٫شب رو واسه همه خاطره انگیز تر میکنه!نمیدونم از فکر اینکه دانشجوش جشن تولدش رو به کلاس درس اون هم میدان ترجیح داده چه احساسی پیدا کرده؟ این شب هم با همه ی قشنگی هاش مثل همه ی خوشی ها زود تموم شد و خاطره هایی به جا موند که تا اخر عمر کنار هم مرورشون خواهیم کرد. همه ی اینها بهانه ای بود واسه اینکه بگم:"تولدت مبارک عزیزم"
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:55 توسط دیانا
|
یه دسته گل نرگس روی میزه که عطرش تمام فضای این اتاق کوچک و سرد رو پر کرده و یه سگ پشمالو که انگار خیلی وقته خوابش برده.مخابرات میخونم٫صدای"گنجشکک اشی مشی"فرهاد از بیرون میاد که هر از گاهی با صدای خنده بچه ها قاطی میشه٫حواسمو پرت میکنه.تا دوباره برگشتن حسم کتاب رو میبندم و کتب "خانوم" رو بر میدارم و یه گوشه از اتاق ولو میشم.هنوز صدای فرهاد از بیرون میاد.دوست ندارم کتاب تموم شه٫از شروعش تا به الان گه چهل صفحه ای از باقی مونده با تک تک وقایعش زندگی کردم.اول عاشق نزهت شدم و بعد هم خانوم!همراهش گریه کردم٫متنفر شدم٫حرص خوردم و......ولی حالا که چهل شش سالگیش رو میخونم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم مخصوصآ با بازگشتش به ایران. کتاب تو دستامه و به ترم جدید فکر میکنم٫به برنامه ای که با هم ریختیم و قراره به زودی اجرا شه.اسفند رو خیلی دوست دارم چون امید و انگیزه زندگی به اوج میرسه و هم اینکه....
+
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:25 توسط دیانا
|
تازه بعد از اینکه استاد تاریخ ترم و رشته ها رو می پرسید٫باورم شد هفت ترم گذشته و الان ترم هفت هستم و یکی دو ترم دیگه باید فارغ التحصیل شم! ۴ ترمه که معنی دانشجو بودن رو کامل درک میکنم.از همه تشویش و اضطراب ها و رکود روزهای دور بریدم و با ارامش و لذتی کودکانه تجربه میکنم در شهری که تمام مسیرها و کوچه ها تکراریست و از صبح که چشماتو باز میکنی مطمئنی هیچ اتفاق تازه یا برنامه جدیدی نخواهی داشت.در شهری که نفت و کپسول گاز از مهمترین دغدغه های خونه های دانشجوییشه. حتی زندگی در خونه ای که با هیچ یک از اعضاش هیچ وجه مشترکی نداری و مجبوری بیشتر وقتت رو با کتابات سر کنی٫بازهم چیزی رو تغییر نمیده و حال و هوامو به هم نمیزنه و همه اینها به خاطر.....
+
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:14 توسط دیانا
|
|