|
دلم گرفته بود .مسایل کوچیک و بی اهمیت اونقدر تو دلم انبار شده بود که همه چی رو پیش چشام سیاه و تاریک کرده بود.حسی موذی و خشنی به همه ی وجودم چنگ می انداخت تا اینکه ظرفیتم لبریز شد.
واقعآ عصبانی شده بودم.کنترل هیچی دیگه دست خودم نبود و حالا پشیمانی از همه حرفها و فریادهایی که زدم.اون لحظه فقط مقدار کمی اب لازم بود تا اون شعله رو بخوابونه اما جلو چشمم فقط اتش بود که به شعله ی درونم دامن میزد! نیاز به ساعتها خواب دارم تا قسمتهای خرده شده ی روحم ترمیم شه.شاید پختن یه غذای خوشمزه و چند شاخه گل نرگس که عطرش تر و تازه ات میکنه همه چی رو درست کرد!شاید... پ.ن:میدونم که باعث نصف تقصیرات من و رفتار بدون فکرمه.بقیه اش؟
+
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 12:35 توسط دیانا
|