|
در همین چند روز مثل یک ورق کاغذ مچاله و چروکیده شده٫شاید تا حالا باور نکرده که رفته٫واسه همیشه رفته!شاید از امروز که جمعیت عزادارـ دورو برش یکی یکی تنهاش بذارن٫بیشتر و بیشتر جای خالی اش رو احساس میکنه.همراه دو پسرش دور سنگ قبر حلقه زده و اهسته به صورتش میزنهو اشک میریزه.خمودگی و گریه های بی صداش بیشتر از هر چیز دیگه ای بند بند وجودت رو میلرزونه. لحظات اخر مراسمه٫هر کس به طرفی میره٫صدای فریاد مرد که خودش رو بر خاک انداخته و بلند و بلندتر میشه و پراست از غم و غم و تنهایی٫همه رو بر میگردونه.سی ساله که باهم زندگی کردن اما با بغض و شیون میگه چه کوتاه بود!چه کوتاه بود.....
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 14:31 توسط دیانا
|
بوی کتابهای نو مدرسه٫وجودمو به ذوق میاره.ذهنمو با تمام خاطرات خاک خوردش زیرو رو میکنه.واسه چند لحظه احساس یه دختر سیزده٫چهارده ساله رو دارم. یادزمانی که کتابهای نو رو جلد کادو میکردم و روشون نایلون میکشیدم٫می افتم.یاد دو تا از بچه های نیمکت جلویی که لوس بودنشون ٫حس مردم ازاریت رو سیخونک میکرد. یاد اون دخترک قد بلندـاخر کلاس که سر حرفه و فن٫یک مثلث از مقنعه ی معلم ترش و بد عنق که تا ارنج النگو دست داشت٫با قیچی دراورد.چه نقشه ها کشیدیم واسه پنچر کردن ماشینش!یاد ناظم مدرسه که عادت داشت با هر اشتباه پنج نمره از انضباطت کم کنه و اخر سال به گمونم نمره ام میشد٫ ۲۰ـ! یاد دفتر خاطراتی که هفت تا سوراخ قایمش میکردم تا کسی نخوندش.یاد همه ی قهر و اشتی ها و نامه نگاریهای دخترو نه. روزایی که نه اونقدر بچه بودیم تا با هزار جور امر و نهی پیش پا افتاده ٫اعتماد به نفست رو سلب کنن و نه اونقدر بزرگ که دغدغه ی فردا رو داشته باشی.با لبخند گنده ای که روی صورتم نشسته٫کتاب ورق نخورده رو میبندم.همه ی اتاق بوی مهر ماه گرفته... پ.ن:با زودتر شروع شدن ترم و خنکای هوا٫از همین حالا پاییز رو احساس میکنم. پ.ن:موقع خوندن شعرش وقتی رسید به اونجا که "سه شنبه ها٫به همه ی روزای هفته سرن" واسه سه شنبه هایی که یه زمانی به همه ی روزا سر بود٫دلم کوچک شد.دلتنگم نه واسه روزای هفته واسه....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 1:39 توسط دیانا
|
|