تبليغاتX
روز از نو...

هر روز یکی از لباس های یکی,دو سالِ پیشش رو می پوشه ومی اد تو اتاق،روبه روی میز ارایش که انگار اماده ی بغل کردنته،می ایسته و خودشو برانداز میکنه و با لحنی نا امید میگه اینم واسم تنگ شده!مامانو میگم.از وقتی فهمیده در طی دو ماه،دو کیلو اضافه کرده هر عصر یک موزیک پرتنش،با ریتمی تند انتخاب میکنه و هر دو شبیه فنر های از جا در رفته و شاید هم مثل اسفند رو اتش،بالا و پایین میپریم.حرکاتی بین رقص و جفتک زدن!

 

مامان میره و من و فرزانه همچنان ادامه میدیم و به درز دیوار میخندیم.در اخر هم دعوامون میشه و کتابمو بر میدارم و از اتاق میزنم بیرون.به همین راحتی!مدتی میشه که با کرمهای خاکی همزاد پنداری میکنم!    

پ.ن:من کامل نیستم و خدا حتمآ اینو درک میکنه!

+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 15:22 توسط دیانا |

 

 

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان...

                   

                 

             

                                                                                                                  

 

+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 11:55 توسط دیانا |

کسی در من راه میرود

کسی با پاهای تنومند٫در وجودم قدم میزند

لگد میکوبد٫غره میکشد٫تازیانه میزند و میشکند....

 گریه هایم راقهقهه ای دهشتناک سر میدهد

تمنایم را به ریشخند میگیرد

دندان بر خرخره ام گذارده

دست و پا میزنم

کسی سر بر نمی تاباند

صدا را پاسخی نیست

اشک بر گونه ام خشک میشود و فریاد میان لبانم میماسد

...از خواب میپرم

صدای قلبم را دیگر نمیشنوم!

+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:23 توسط دیانا |

۱۴ مرداد.......

به امید ازادی دانشجویان دربند!!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:34 توسط دیانا

منشی- مطب سعی داره هر جور شده خودشو از سوراخ های ریز گوشی عبور بده.انچنان سرگرم صحبته که هرچه صداش میزنم به روی خودش نمی اره یا وانمود به نشنیدن میکنه.دست اخر هم با چهره ای ترش و هزار جور کش و واکش جواب میده.روی صندلی منتظر نوبت هستم که خانمی با پای گچ کرفته و عصا به دست٫خودشو پرتاب میکنه رو صندلی کنار من .عصاش میخوره تو صورتم.از جام بلند میشم ٫حس می کنم صورتم مچاله شده.با خونسردی ازم میپرسه:ا-٫جاتو تنگ کردم؟دوست دارم بهش بگم نه صورتمو له کردین.

صدای بلند اقایی که تازه وارد شده  همه ی نگاه ها رو بر میگردونه.اصرار داره بدون وقت قبلی داخل شه که موفق هم میشه.چند ثانیه ای نگذشته که صداش بلند میشه که حالت دعوا به خودش گرفته.همه ی گوشها تیز شده و چشا دوخته به در!با عصبانیت داد میزنه که" همش تقصیر شماست٫شما ها بودین که انقلاب کردینو هی گفتین بچه بیارین.حالا من هجده تا بچه دارم."با شنیدن هجده مغزم سوت میکشه و ناخود اگاه یه خونه با بیست نفر تو ذهنم میاد٫چه بلبشویی!!صدای بلندش فکرمو بهم میریزه در حالیکه میگه :یه کاری بکن دکتر پسرم دانشجو-خودت عملش کردی.از پله افتاده.بیمه قبولش نمیکنه٫میگه تصادفیه.زیر بار نمیرن پول عملشو بدن.من با هجده سر عائله از کجا بیارم؟

از اتاق میاد بیرون در حالیکه زیرلب غر میزنه.با صدای بلند میگه:ای کاش مرده بود.ای کاش همونجا که افتاد میمرد.من خرج هجده تا بچه رو ندارم.از کجا خرج بیمارستانو عملشو بدم؟

میره بیرون.نگاهو فکرمو با خودش میبره.از پنجره بیرونو نگاه میکنم.ماشینای مدل بالای که روبه رو پارک شدن٫مردی که ارزوی مرگ بچه اش رو میکرد فقط به خاطر شاید پونصد هزار تومن و خانوم فلانی که یکی از دغدغه هاش شده عمل-زیبایی برجستگی گوش دختر دوسالش!

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 1:52 توسط دیانا |