تبليغاتX
روز از نو...

.....شب ارزوها!

شاید خیلی از چیزایی که الان دارم ارزوهای دیروزم بوده که فراموش کردم!

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 2:12 توسط دیانا

ادرس اموزشگاه سر راسته.اشتباه نکنم بعد از چهارراه باشه و لی چرا اینقدر احساس سرگردانی میکنم؟نکنه چیزی رو جا گذاشتم؟اهان٫کیف پولم.ولی نه همرامه.این حس همه ی وجودمو میگیره٫سرم اینقدر سنگین میشه که دوست دارم بشینم . خیابون پر از دخترایی با صورتای نقاشی شده و اندامهای شکننده٫با کفش های سیندرلا و پسرایی با نیم تنه و...یاد بیرجند می افتم که سر میدون٫چه طور از ترس گشت ارشاد مقنعه ام رو میکشیدم جلو.یاد کسایی که به اسم منکرات و هزار جور عنوان زمان طرح مبارزه با بد حجابی با یه ورق کاغذ بی امضا ٫جلوتو می گرفتن و تذکر میدادن!

رئیس اموزشگاه میگه چون این زبان برنامه نویسی قدیمیه خصوصی تدریس میشه و چهارصد پونصد تومن در میاد البته حد اقل!میام بیرون.احساس سر گردانی میون ادما و تو لحظه ها٫حس غریب چیزی رو جا گذاشتن٫دست از سرم بر نمی داره.به بی حوصلگی های این روزا فکر میکنم.به......

پ.ن:شاید حق با شاملو باشه:"همه ی زندگی من  فاصله بین درود و بدرود توست"

پ.ن:نمیدونم چرابعضی ها با بی تفاوتی سعی دارن فاتحه بخونن به احساس در غلیانت؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 3:54 توسط دیانا |

تا دست ِ تو را به دست آرم

از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم

از کدامين صحرا

از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت

 

 

تا بگذرم.


روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود

از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.

                                                          شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 1:51 توسط دیانا

شاید خیلی طول بکشه تا حال و هوای دوباره نوشتنو پیدا کنم٫تا اینکه دوباره اینجا جای خودشو تو ذهنم پیدا کنه٫یه خلوت و شاید هم نه که دلایل خودشو داره.اما به هر حال اومدم تا شروع دوباره ام رو به اینجام بکشونم!

دو٫سه هفته ست که ترم و امتحانات تموم شده و هر روز رو با انتظار واسه شنیدن خبری از نمره ها شروع میکنم که البته این انتظار تا ساعت ۱۲ بیشتر طول نمیکشه و همه چی دوباره به حالت عادی بر میگرده تا فردا٫روز از نو روزی از نو!دلم واسه بیرجند٫درختای کاج٫کتابخونه و... و احمقانه تر از همه واسه حرص خوردن از سرو صداهای بچه های صاحبخونه و اداو اطوارای بابا مامانشون تنگ شده!همه ی اینا نشون میده که هنوز روحیه ی مازوخیسمی توم زنده ست!

برنامه هام هر روز داره با گفتن از فردا به تاخیر میفته.گرچه مامان-خونه شدن هم زیاد در این تاخیری که با اسم برنامه ریزی واسم عجین شده  بی تاثیر نیست!

پ.ن:یادته میگفتی دلت واسه جمعه های بیرجند تنگ میشه؟حالا من هر جمعه به یاد حرفت دلتنگ میشم.

پ.ن:میسازم . همین یه بار باورم کن!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 1:48 توسط دیانا |