تبليغاتX
روز از نو...

با ارزوی سالی همراه با ازادی و سلامتی و به دور از فقر و جنگ و بیماری....

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 19:11 توسط دیانا |

سر کلاس فیلتر نشستم٫به جز دو سه نفر ردیف جلو٫بقیه سرشون به کار خودشون هست.مدام به ساعتم که به طرز لج دراری کند حرکت میکنه٫نگاه میکنم که زودتر تموم شه و برم دنبال کارهام.هیجان دارم و حس قشنگی که باعث شده فراموش کنم دارم میرم.

هنوز دو ساعتی به چهار که باید برم کیک رو بگیرم ٫باقی مونده.تو این فاصله جعبه رو تزئین میکنم.یه ماهه کادو رو خریدم و بس هر شب کشیدمش بیرون و بر اندازش کردم٫احساس میکنم کهنه شده!

تمام بیرجند رو واسه چند شاخه گل زیر پا میذارم و از اخر هم به چند شاخه گل سرخ رضایت میدم.

برمیگردم و مواجه شدن با اب گرمکن خاموش عصبی ام میکنه.ابگرمکنی که از یادگارهای جنگ جهانی باید باشه و چند تا دری وری تو دلم به صاحبخونه میدم و کپسول رو می خوابونم و همه ی پارکینگ رو بوی گاز پر میکنه.از ایده هوشمندانه ام خنده ام میگیره در حالیکه کلی ترسیدم.مجبور میشم با اب سرد دوش بگیرم.سعی میکنم!سریع اماده شم و اژانس بگیرم.

دیدن دکتر ندا موقع خوردن کیک٫شب رو واسه همه خاطره انگیز تر میکنه!نمیدونم از فکر اینکه دانشجوش جشن تولدش رو به کلاس درس اون هم میدان ترجیح داده چه  احساسی پیدا کرده؟

این شب هم با همه ی قشنگی هاش مثل همه ی خوشی ها زود تموم شد و خاطره هایی به جا موند که تا اخر عمر کنار هم مرورشون خواهیم کرد.

همه ی اینها بهانه ای بود واسه اینکه بگم:"تولدت مبارک عزیزم"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:55 توسط دیانا |

یه دسته گل نرگس روی میزه که عطرش تمام فضای این اتاق کوچک و سرد رو پر کرده و یه سگ پشمالو که انگار خیلی وقته خوابش برده.مخابرات میخونم٫صدای"گنجشکک اشی مشی"فرهاد از بیرون میاد که هر از گاهی با صدای خنده بچه ها قاطی میشه٫حواسمو پرت میکنه.تا دوباره برگشتن حسم کتاب رو میبندم و کتب "خانوم" رو بر میدارم و یه گوشه از اتاق ولو میشم.هنوز صدای فرهاد از بیرون میاد.دوست ندارم کتاب تموم شه٫از شروعش تا به الان گه چهل صفحه ای از باقی مونده با تک تک وقایعش زندگی کردم.اول عاشق نزهت شدم و بعد هم خانوم!همراهش گریه کردم٫متنفر شدم٫حرص خوردم و......ولی حالا که چهل شش سالگیش رو میخونم نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم مخصوصآ با بازگشتش به ایران.

کتاب تو دستامه و به ترم جدید فکر میکنم٫به برنامه ای که با هم ریختیم و قراره به زودی اجرا شه.اسفند رو خیلی دوست دارم چون امید و انگیزه زندگی به اوج میرسه و هم اینکه....

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:25 توسط دیانا |

تازه بعد از اینکه استاد تاریخ ترم و رشته ها رو می پرسید٫باورم شد هفت ترم گذشته و الان ترم هفت هستم و یکی دو ترم دیگه باید فارغ التحصیل شم!

۴ ترمه که معنی دانشجو بودن رو کامل درک میکنم.از همه تشویش و اضطراب ها و رکود روزهای دور بریدم و با ارامش و لذتی کودکانه تجربه میکنم در شهری که تمام مسیرها و کوچه ها تکراریست و از صبح که چشماتو باز میکنی مطمئنی هیچ اتفاق تازه یا برنامه جدیدی نخواهی داشت.در شهری که نفت و کپسول گاز از مهمترین دغدغه های خونه های دانشجوییشه.

حتی زندگی در خونه ای که با هیچ یک از اعضاش هیچ وجه مشترکی نداری و مجبوری بیشتر وقتت رو با کتابات سر کنی٫بازهم چیزی رو تغییر نمیده و حال و هوامو به هم نمیزنه و همه اینها به خاطر.....

 

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:14 توسط دیانا |

دلم گرفته بود .مسایل کوچیک و بی اهمیت اونقدر تو دلم انبار شده بود که همه چی رو پیش چشام سیاه و تاریک کرده بود.حسی موذی و خشنی به همه ی وجودم چنگ می انداخت تا اینکه ظرفیتم لبریز شد.

واقعآ عصبانی شده بودم.کنترل هیچی دیگه دست خودم نبود و حالا پشیمانی از همه حرفها و فریادهایی که زدم.اون لحظه فقط مقدار کمی اب لازم بود تا اون شعله رو بخوابونه اما جلو چشمم فقط اتش بود که به شعله ی درونم دامن میزد!

نیاز به ساعتها خواب دارم تا قسمتهای خرده شده ی روحم ترمیم شه.شاید پختن یه غذای خوشمزه و چند شاخه گل نرگس که عطرش تر و تازه ات میکنه همه چی رو درست کرد!شاید...

پ.ن:میدونم که باعث نصف تقصیرات من و رفتار بدون فکرمه.بقیه اش؟

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 12:35 توسط دیانا

عطر مست کننده ی گلهای نرگس دوباره تو خونه پیچیده....

از هفته اینده امتحانات میانترم شروع میشه و جزوه های تلمبار شده که بدجوری ذوق زده هستن!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 19:27 توسط دیانا |

دوباره همان کوچه با درختهای کاج!خونه ی جدید خوبه٫طرح و ساختش شبیه خونه های دانشجویی نیست.برخلاف خونه های قبلی که خالی و بی رنگ بودند که از ساعت ۷شب وسوسه ی بیرون زدن٫راحتت نمی ذاشت و روزهای تعطیل حجمی بزرگ از دلتنگی و بی حوصلگی به جا میذاشت.

کلاس تشکیل شده٫دوباره دنبال کتاب رفتن و هزار جور برنامه ریختن واسه جبران مافات!

هیچی عوض نشده٫هنوز دم افطار اتوماسیون شلوغ میشه و صف بلند بالای ژتون!هنوز غذاهای سلف همون مزه رو میدن٫هنوز مثل هر سای خیلی ها اسکان داده نشدن و دنبال خونه یا خوابگاهن!تنها تفاوت ٫چهره های قدیمی اند که واسه تسویه حساب اومدن و چهره های جدید که با شوق و ذوق دنبال کلاسا میگردن.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 12:22 توسط دیانا |

خدای من!

ببخشای همه ی گستاخی های کودکانه ام را

                   و کفرانهای جاهلانه ام٫بر هر انچه که حتی لایق نبوده ام!

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 12:11 توسط دیانا |

در همین چند روز مثل یک ورق کاغذ مچاله و چروکیده شده٫شاید تا حالا باور نکرده که رفته٫واسه همیشه رفته!شاید از امروز که جمعیت عزادارـ دورو برش یکی یکی تنهاش بذارن٫بیشتر و بیشتر جای خالی اش رو احساس میکنه.همراه دو پسرش دور سنگ قبر حلقه زده و اهسته به صورتش میزنهو اشک میریزه.خمودگی و گریه های بی صداش بیشتر از هر چیز دیگه ای بند بند وجودت رو میلرزونه.

لحظات اخر مراسمه٫هر کس به طرفی میره٫صدای فریاد مرد که خودش رو بر خاک انداخته و بلند و بلندتر میشه و پراست از غم و غم و تنهایی٫همه رو بر میگردونه.سی ساله که باهم زندگی کردن اما با بغض و شیون میگه چه کوتاه بود!چه کوتاه بود.....

+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 14:31 توسط دیانا |

بوی کتابهای نو مدرسه٫وجودمو به ذوق میاره.ذهنمو با تمام خاطرات خاک خوردش زیرو رو میکنه.واسه چند لحظه احساس یه دختر سیزده٫چهارده ساله رو دارم. یادزمانی که کتابهای نو رو جلد کادو میکردم و روشون نایلون میکشیدم٫می افتم.یاد دو تا از بچه های نیمکت جلویی که لوس بودنشون ٫حس مردم ازاریت رو سیخونک میکرد.

یاد اون دخترک قد بلندـاخر کلاس که سر حرفه و فن٫یک مثلث از مقنعه ی معلم ترش و بد عنق که تا ارنج النگو دست داشت٫با قیچی دراورد.چه نقشه ها کشیدیم واسه پنچر کردن ماشینش!یاد ناظم مدرسه که عادت داشت با هر اشتباه پنج نمره از انضباطت کم کنه و اخر سال به گمونم نمره ام میشد٫ ۲۰ـ!

یاد دفتر خاطراتی که هفت تا سوراخ قایمش میکردم تا کسی نخوندش.یاد همه ی قهر و اشتی ها و نامه نگاریهای دخترو نه.

روزایی که نه اونقدر بچه بودیم تا با هزار جور امر و نهی پیش پا افتاده ٫اعتماد به نفست رو سلب کنن و نه اونقدر بزرگ که دغدغه ی فردا رو داشته باشی.با لبخند گنده ای که روی صورتم نشسته٫کتاب ورق نخورده رو میبندم.همه ی اتاق بوی مهر ماه گرفته...

پ.ن:با زودتر شروع شدن ترم و خنکای هوا٫از همین حالا پاییز رو احساس میکنم.

پ.ن:موقع خوندن شعرش وقتی رسید به اونجا که "سه شنبه ها٫به همه ی روزای هفته سرن" واسه سه شنبه هایی که یه زمانی به همه ی روزا سر بود٫دلم کوچک شد.دلتنگم نه واسه روزای هفته واسه....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 1:39 توسط دیانا |